تبليغاتX
یه آدم تنها
داغ ترین عکس ها و جدیدترین عکس های رپرها {اختصاصی رضایا}

چنین روایت کنند که روزی جناب انشتین به یک مهمانی دعوت شد.در آن مهمانی انشتین متوجه حضور یک زن در نزدیکی خودش شد که به طرز غیر معمولی به اونگاه می کرد و سعی می کرد که هر چه بیشتر خودش را به انشتین نزدیک تر کند.در یک فرصت مناسب آن زن را به کناری کشید و به او گفت:

ـ ببخشید خانم میشه بپرسم شما از جان من چه می خواهید؟

ـ هیچی ،فقط می خواستم از شما خواهش کنم که اگه ممکنه با من ازدواج کنید.

انشتین نگاهی به زن انداخت و گفت چه چیزی باعث شده که زن زیبایی مثل شما علاقمند به ازدواج با من بشود؟ زن در پاسخ گفت:

ـ آخه می دونید من داشتم فکر می کردم که در این صورت، اگر فرزند ما زیبایی را از من و عقل را از شما به ارث ببرد ،چه نابغه ایی خواهد شد؟

انشتین بلادرنگ در جواب گفت:

ـ ولی خانم تصورش را بکنید اگر آن بچه عقل را از شما و زیبایی را از من به ارث ببرد، می دانید چه فاجعه ایی در عالم بشریت رخ خواهد داد؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط فائقه  | 

۱۰۰۰ بازدیده شد


 نظرخواهی : به نظر شما از کدامیک از مطالب زیر در این وبلاگ استفاده کنیم؟

الف): ترفندهای کامپیوتر     ب):داستان کوتاه    ج):جک و سرگرمی   د):به انتخاب شما

(در بخش نظرات)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط م  | 

کسانی که میخوان تبادل لوگو کنیم این کد لوگوی ماست:

http://www.freewebtown.com/logorouz/logo/1/demo14-www.2x2.swf" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" type="application/x-shockwave-flash" name="obj1" width="140" height="50" quality="High">

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط م  | 

آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد هم گناهي در بين نباشد.
ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم. ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد. از جيب هاي باد كرده اش مرتب نان در مي آورد و مي خورد. قهوه چي بساط ديزي را از جلوي من برداشت و به پسرش صاحبعلي گفت چايي و قليان براي من بياورد و پهلوي من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكي داشتم.
من گفتم: امر بكن، نوروش آقا.
صاحبعلي چاي آورد و رفت قليان چاق كند. قهوه چي گفت: «مادر صاحبعلي شب تا حال دل درد گرفته و آرام و قرار
ندارد. عرق شاه اسپرم داديم خوب نشد، زنجبيل و نعناع دم كرديم داديم خوب نشد، ننه منجوق گفته كه اگر پوست نارنج دم بكند و بخورد خوب مي شود. اما توي ده پوست نارنج پيدا نمي شود. من خودم يك تكه داشتم كه چند روز پيش نمي دانم به كي دادم. خوب، آقا معلم، حالا كه تو مي خواهي بروي شهر، زحمت بكش يك كمي پوست نارنج براي ما بياور.»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط م  | 

حکایت کنند مردی پس از برداشت برنجش شب روی پشت بام در کنار گونی های برنج برای نگهبانی خوابیده بود و دو فرزندش بنام اکبر و اصغر در حیاط خانه خوابیده بودند.

مرد نیمه شب صدایی می شنود چشمش را که باز می کند می بیند دزدی تفنگ به دست بالای سرش ایستاده و فرد دیگری در حال دزدیدن برنجهاست . مرد که هم مال و هم جان خود را در خطر می بیند خونسردی را حفظ کرده و خود را به خواب می زند و بطوری که دزد بشنود در خواب با خود حرف می زند:« کاش برنج ها را به شهر می بردم و می فروختم و با پول آن زن می گرفتم و از ا واز او صاحب دو بچه می شدم . اسم یکیشان را می گذاشتماکبـــــــر (باصدای خیلی بلند) و دیگری را اصغــــــــر (با صدای بلندتر). اگر دزد می آمد صدایشان می زدم : ااکبــــــــــررررر،اصغـــــــــرررر دزد آمده دزد بیایید بالا(با صدای بلند)»

فرزندان هم که خواب بودند با صدای پدر بیدار شده و چوب به دست به پشت بام آمدند. دزد ها قید برنجها را زدند فرار کردند و یکیشان آنطرف تر گفت:

«اگر می دانستم به همین زودی برنج ها را به شهر می بری و می فروشی و زن می گیری و... از همان اول با همین تفنگ مغزت را متلاشی می کردم»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط م  | 

حکایت کنند که دزدی شبانه از گله مردی ، گوسفندی را می دزدد و می برد.مال برده فقیر عشایری که یک گوسفند در آن دوره نداری برایش مال و منالی بود ، قرآنی در توبره می گذارد و به دنبال دزد و گوسفند ، ده به ده ، آبادی به آبادی ، و مال به مال می گردد تا به سیاه چادر دزد می رسد و مالخواهی می کند . دزد مبهوت از این مهمان ناخوانده از جان عیال و جد اندر جدش مایه می گذارد و کتمان می کند . مال برده قرآن از توبره در می آورد و می گوید :«رو به امامزاده می ایستی و قسم بخوری؟» دزد می لرزد و زانوانش سست می شود و دو زانو بر خاک می افتد و التماس می کند که فقیر بودم و ندار و به جبر بیچارگی و عیالواری این کار کردم . مال برده دستش را می گیرد و از زمین بلندش می کند و می گوید: «حالا اشکال ندارد ،گوسفند را بیاور تا بروم: دزد مستأصل می گوید :« هوا تاریک است و انگشت در چشم نمی رود، امشب مهمان ما باش تا صبح خروسخوان، گوسفند را از میان گوسفندان پیدا کنم»مال برده که شب در پیش دارد و خطرهایش را از ترس گرگ و راهزن و کوه و کمر قبول می کند و شب میهمان دزد گوسفندش می شود . دزد از دوست مانده و به یار نرسیده، دهن سوخته از آش نخورده، با عیال به مشورت می نشیند که چه کنیم که فردا هم گوسفند می رود و هم آبروو و رفتن هر دو دردی گران است. نقشه ای می کشد . پس می رود و گوسفند مال برده را جدا می کندو بند بر گردنش می نهد و بر درختی می بندد تا صبح خروسخوان کارد بر گردنش زند . مال برده که صحنه را دیده و پی به نقشه برده، شب هنگام که دزد صاحبخانه در خواب شیرین نقشه اش رفته است به آغل می رود و بند از گردن گوسفند خود بر می دارد و بر گردن گوسفند دزد می اندازد . صبح شفق زنان صاحب خانه غافل از اینکه دیشب چه گذشته کارد بر گلوی گوسفند می گذارد و گردن می برد و پوست می کند و کبابی برای مالبرده مهیا و تعارف می کند که:«کباب بخور کباب بخور که حیله است» مالبرده دندان گرد می کند و با ولع می خورد و می گوید:« تو هم بخور ، بخور که حیله بالای حیله است»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط م  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط فائقه  | 

باخت ایران

بهترین بازیکن: حسین کعبی به خاطر حرکات رزمی کاراته ایک به سمت فیگو

طفلکی ترین بازیکن: علی دایی به خاطر حظورش در بازی اول

خوش شانس ترین بازیکن: میرزاپور چون تو بازی دوم جبران کرد

بد شانس ترین بازیکن: نداشتیم ،که اگه داشتیم هیچ کدوم و راه نمیدادن جام جهانی

*******************

میدونی چرا زیدان با سر کوبید تو سینه ماترازی؟چون ماترازی ازش پرسیده بود:این علی دایی که میگن تویی؟؟؟؟؟؟

مردم جمع شدن سند بیارن علی دایی رو از تیم ملی بیارن بیرون!!!

مرد اولی:بینم ... این بابا چیکار کرده که جلبش کردن ؟

مرد دومی: میگن جیب کانگورو ی باغ وحشو زده ... !!!

-------------------

مرد اولی: چرا عربا برای زمین فعل مؤنث بکار میبرن ... ؟؟؟

مرد دومی: برای اینکه زمین زنه ...

مرد اولی: ااا ... از کجا معلوم ... ؟

مرد دومی: ... واسه اینکه هیچکس سن درست حسابی زمین رو نمیدونه .... !!!

----------------

مرد اولی:... تو که پولداری ... اگه یه روز بیفتی بمیری ثروتت به کی میرسه ... ؟

پولداره : خوب معلومه ... به زنم ...

مرد اولی: اگه زن نداشتی چی ... ؟

پولداره : ای آقا ... اگه زن نداشتم که به این زودیا نمیافتادم بمیرم ... !!!

----------------

بچه: ... بابا شما کجا بدنیا اومدین ...

پدره : ... اصفهون ...

بچه: مامان کجا ... ؟

پدره : تبریز ...

بچه : من کجا ...؟

پدره : تهران ...

بچه: خیلی عجیبه ... ما سه نفر چه شکلی همدیگه رو پیدا کردیم ... !

-----------------------------------

ميدونی ضايع ترين موقعيتی که ميشه توش گير کرد چيه؟ ضايع ترين موقعيت ممکن اينه که تو مستراح باشی، برات SMS بياد، تند تند داری خودتو مرتّب ميکنی که بيای بيرون، يه نامردی از پشت در بگه "داداش! جوابشو بيا بيرون بنويس!"

----------------------

مرد اولی: ... آقا من اومدم خودمو بیمه کنم ... ؟

کارمند: ... بسیار خب ... در مقابل چه حوادثی ... ؟؟؟

مرد اولی: در مقابل مادر زنم ... !

---------------------

زن : تموم بچه ها عقلشونو از من به ارث بردن ... ؟

مرد : ... حق با تو هست چون عقل من سر جاشه ... !!!

-------------------

مرد اولی : خوشبخت ترین مرد دنیا کیه ؟

مرد دومی : ... اون که مادر زن نداره. ... !!!

-----------------

زن : ... اگر مرد متأهلی تو خواب ببینه که مجرده تکلیف چیه ؟

مرد: ... هیچی ... وقتی از خواب پا میشه مأیوس میشه ... !!!

----------------

مرد اولی: میگم اصغر اقا ... امسال کولر وارد نمی کنید ؟

اصغر آقا : نه بابا اونهایی که پارسال وارد کردیم مردم ازشون استفاده نکردن ... مگه نمی بینی همشو گذاشتن رو پشت بوماشون ... !!!

---------------------------------

الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت (دیگه ببخشید ماله عهده بوقه)

----------------

کادمند پمپ بنزین : ... ااا ... داری تو پمپ بنزین سیگار میکشی ... !!!

پسره : ... بورو بابا ... من جلو بابامم سیگار میکشم ... !!!

---------------

زن: تو همه جا شایعه کردی که واسه پول با من ازدواج کردی ... ؟

مرد : ... آخه چه دلیل دیگه واسه این ازدواج بیارم ... !!!

---------------

مرده :... بچه ... اگه بابات تو رو اینجا ببینه چی میگه ... ؟

- میگه به مادرت نگو منو دیدی ... !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط فائقه  |