|
داغ ترین عکس ها و جدیدترین عکس های رپرها {اختصاصی رضایا}
|
اين روش كاملا دروغه و فقط كلاهبرداريه:
با ارسال کد های زیر خط شما به میزان کار کرد شارژ
خواهد شد این ترفند تست شده توسط بهترین هکرهای ایران دوستان عزیز اگر با قطعی سیستم یا هر مشکلی بر خورد کردید این ترفند را بعداْ امتحان کنید تا درستش نکردن شارژ رایگان بگیرید!!! توجه این شماره سرور ۲ ایرانسل هست! فقط کافیه متن پایینی رو SmS کنید به این شماره ۱۱۱۲ اگه شارژ شما بالای ۱۰۰۰ تومن است این رو بنویسید: ۰۹۳۵0000000:۱۰۰۰۰:۰۰۰۰۰۰ و اگر شارژ شما پایین ۱۰۰۰تومن است این متن رو بزنید: ۰۹۳۵0000000:۵۰۰۰:۰۰۰۰۰۰ و این متن رو به شماره ۱۱۱۲ ارسال کنید . بعد از چند ثانیه خط شما شارژ میشود. ۱۰۰٪ این کار جواب میدهد
با انجام اينكار تنها اعتبار سيم كارت خودتون رو به
شماره ي مقابل منتقل مي كنيد
يادتون باشه دروغه ها
اين متن فقط براي آگاه كردن شما عزيزان بود
خداوند زن را در روز ششم خلقت آفرید فرشتگان مسحور
تماشا بودند.
فرشته ای پرسید: خداوند گارا چرا روی این یک مخلوق این
قدر وقت می گزارید؟
خدا پاسخ داد: نمی بینید شگفتی های بسیاری را که برای
ساختن او لازم است؟!
باید قابل شستشو باشد باید بیش از دویست قطعه متحرک
داشته باشد که در نهایت ظرافت کارشان قابل تعویض باشد .
آغوشش باید دردهای بسیاری را دوا کند از زانوی زخمی
شده تا... قلب شکسته و همه اینها را فقط با دو دست انجام
خواهد داد...
فرشته متحیر مانده بود ..." با دو دست ؟" امکان ندارد ؟" و
این طرح برای همه آنها است؟
کار سختی است برای یک روز چرا فردا تمامش نمی کنید؟"
" نه نمی توانم" خداوند گار پاسخ داد...
"من به کامل کردن این موجود بسیار نزدیک هستم او عزیز
دردانه ی من است ،
او خود را مداوا می کند وقتی بیمار است ،فرشته نزدیک شد
و چهره زن را لمس کرد.
"خداوندا چرا او را اینقدر نرم آفریده ای؟"
خداوند فرمود "آری او نرم است ولی با قدرت. باور نمی کنید
چه کارهایی از او بر می آید ."
فرشته پرسید :" می تواند فکر کند؟"
خدا فرمود :" نه تنها می اندیشد ؛ بلکه می آموزد استدلال
می کند و نتیجه می گیرد. "
فرشته گونه زن را لمس کرد ،
"خداوندا این مخلوق چکه می کند .شاید بارش را سنگین
کرده ای."
خداوند فرمود:"نه چکه نمی کند این اشک است"
فرشته پرسید." اشک برای چیست؟"
خداوند پاسخ داد: اشک وسیله ایست برای نمایش سوک ،
عشق، تنهایی، دلتنگی
و سرافرازی فرشتگان متحیر مانده بودند... یکی گفت :
خداوندا واقعاً نابغه ای چه آفرینش شگفتی؟ زن...
خداوند گفت : " درست می گویی زن قدرتی دارد که همه را
به شگفتی در می آورد.
او مشکلات بسیاری را حل می کند، بارهای سنگینی را
بردوش می کشد
خوشبختی می آفریند، عشق می ورزد و معتقد است .
می خندد وقتی در دل فریاد می کشد ، می خواند، وقتی در
دل می گرید
،می گرید در نهایت شوق و می خندد در نهایت ترس .
برای اعتقادش می جنگد و در مقابل بی عدالتی می ایستد
برای تداوم خانواده از خود گذشتگی می کند و عشق او
مشروط به چون و چرا نیست.
زن از شادمانی دیگران شادی می کند، از تولد کودک دیگری و
ازدواج بیگانه لذت می برد،
ازمرگ انسانی دیگر قلبش می شکند، و در ناگواری ها سنگ
صبور است.
با این همه در مصائب، نیروی خود را باز می گیرد
و زندگی را دوباره می سازد.
اما .... در این موجود فقط یک نکته تاریک به چشم
میخورد :
او ارزش گوهر والای خود را از یاد می برد


مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟
دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.
- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟
- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .
دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.
دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟
- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .
دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .
سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .
پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ،دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
میدونم که داری یه جورایی از فوضولی میترکی برا همین هم زودتر اخباری رو که همین دو ساعت پیش دستم رسید رو براتون میگم...
همونطور که فهمیدین رضایا و دوست دخترش نازنین از هم جدا شدن...دلیل جدایی رو هنوز نفهمیدم ولی میدونم که رضایا به شدت ناراحت هست...شنیدم ایراد از دختره بوده...در هر حال اگه دلتون خواست میتونین برا خواننده ی مورد علاقتون(البته اگه رضایا باشه) دعا کنین تا زودتر حالش خوب بشه...اینم از عکس رضایا و نازنین...البته دوباره...
این هم عکس رضایا و نازنین خانم

**خواستگاری خر!**
خری آمد به سوی مادر خویش
بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری
اگر تو بچه ات رو دوست داری
خر مادر بگفتا ای پسر جان
تو را من دوست دارم بیشتر از جان
ز بین این همه خرهای خوشگل
یکی را کن نشان چون نیست مشکل
خرک از شادمانی جفتکی زد
کمی عرعر نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من
به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن
برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش
به افسار طلا با پول نقدش
خریداری نمودند یک طویله
همانطوری که رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشایید
وصال عقد ایشان را نمایید
دوشیزه خر خانوم آیا رضایی؟
به عقد این خر خوش تیپ درآیی
یکی از حاضرین گفتا به خنده
عروس خانوم به گل چیدن برفته
برای بار سوم خر پرسید
که خر خانم سرش یکباره چرخید
خران عرعر کنان شادی نمودند
به یونجه کام خود شیرین نمودند
به امید خوشی و شادمانی
برای این دو خر در زندگانی
AV Voice Changer با توانایی ها و قابلیت های بالایی که در اختیار شما قرار می دهد این امکان را فراهم می کند تا صدای خود را به شکل های مختلف تغییر دهید.
این نرم افزار به صورت حرفه ای برای این منظور طراحی و نوشته شده است تا با بهترین حالت موجود عملیات تغییرات صدا را انجام دهد.
به همین علت این برنامه از ویژگی های زیادی برخوردار است که تعدادی از آن ها را در زیر مشاهده می کنید:
- کاربرد آسان و کاملا گرافیکی با تنظیمات پیشفرض در بهترین حالت
- کیفیت و شفافیت بالای صدای تغییر یافته
- تبدیل صدای شما به صدای مرد ، زن و بچه در حالات مختلف ( شاد ، عصبانی ، ناراحت و ... )
- شبیه سازی صدا به صداهای کامپیوتری
- تغییر همزمان صدا بعد از صحبت کردن شما به صورت OnTime
- قابلیت ضبط صدا های تغییر یافته
- افکت گذاری بر روی صدا در بیش از 100 حالت مختلف
- دارای اکولایزر و بر طرف نمودن صدا های اضافی و noise

دانلود در ادامه ی مطلب ----->
پيمنتا در يك قدمى پرسپوليس
لئوناردو پيمنتا، مهاجم برزيلى نفت آبادان در فصل گذشته مورد توجه پرسپوليس قرار گرفته است. طبق شنيده ها مذاكرات طرفين مراحل نهايى خود را سپرى مى كند و توافق هايى نيز بين آنان حاصل شده است
بادامكي آخر هفته در تهران
شماره هشت سرخپوشان كماكان در مشهد و در كنار خانواده
اش بسر مي برد. حسين بادامكي كه بلافاصله پس از قهرماني پرسپوليس براي
گذراندن تعطيلات جايي را بهتر از حضور در كنار خانواده نديد، فعلا در مشهد
است و در شرايطي كه شايعاتي مبني بر بازگشتش به ابومسلم به گوش مي رسد،
قصد دارد تا پايان هفته سري به تهران بزند تا مثل بقيه پرسپوليسي ها براي
دريافت مطالباتش اقدام نمايد.
با اين حساب بايد ظرف دو، سه روز آينده شاهد اين باشيم كه حسين حوالي ميدان پيروزان ديده شود
ماماني به استيل آذين مي رود؟
نمي دانيم اين خبر تا چه حد صحت
دارد اما از گوشه و كنار شنيديم اگر كه تيم استيل آذين به ليگ برتر صعود
كند محمدرضا ماماني هافبك پرسپوليس به اين تيم منتقل خواهد شد.
شنيديم
مدير برنامه هاي ماماني پيگيري هايي را در اين زمينه صورت داده است. البته
بايد تا پايان مسابقات ليگ يك و شروع زمان نقل وانتقالات صبركرد.
صحبت فراز و باقري ها با كاشانی
مهاجم و مدافع پرسپوليس ديروز براي دريافت بخشي از مطالبات خود به باشگاه رفتند.
البته
آنها اين فرصت را داشتند كه دقايقي با حبيب كاشاني هم صحبت كنند اما علت
مراجعه آنها دريافت مطالبات شان بود كه اين دو بازيكن هنوز به طور كامل
تسويه نكردند و هنوز از پرسپوليس طلب دارند.
تغيير كوچك در برنامه سفر پرسپوليسي ها
آن طور كه از شواهد و قرائن
پيداست، مدت زمان اقامت كاروان پرسپوليس در آمريكا و كانادا از بيست روز
به پانزده روز كاهش پيدا مي كند. با توجه به اينكه پرسپوليسي ها قرار است
اواسط تير ماه به اين سفر بروند و طي مدت اقامتشان سه بازي دوستانه در
برنامه دارند و پس از آن از پانزدهم مرداد ماه رقابت هاي ليگ برتر آغاز مي
شود.
شنيده
ايم مدت اقامت پرسپوليسي ها كم خواهد شد تا پس از ورود به تهران پس از چند
روز استراحت و برنامه ريزي براي تمرين، سرخ پوشان در شروع فصل به مشكلي
برنخورند.
از زبون خودش:
این وبلاگ ساخته شده واسه بر اورده کردن ارزوهای همدیگه
جمله بالا کنجکاوت کرد بدونی یعنی چی؟ باشه الان توضیح میدم...
ببین ما باید جمع بشیم دور همو یه محیطی درست کنیم که بتونیم ارزوهای یکی دیگرو بر اورده کنیم
خیلی از ماها ارزوهایی داریم که میتونه بر اورده بشه و انچنان بزرگ نیست که از دست کسی برای بر اورده شدن اون ارزو کاری بر نیاد.
مثلا:شاید یکی از ماها دلش ۱۰ کیلو لبو بخواد
یا جدی بگم شاید یکی از ماها اصلا دلش بخواد بره تو یه ویلا چند ساعت اونجا باشه اما نداره و نمیتونه داشته باشه و هزاران هزار ارزوی دیگه که خیلی از ماها میتونیم اونو برای یکی بر اورده کنیم اما همدیگرو نداریم.
به خدا ما میتونیم به هم کمک کنیم اما نمیخواهیم.
اگه کسی خواست ارزوشو بگه و اگه دوست داشت بشه عضوی از این وبلاگو هرز چند گاهی هم دور هم تو یه پارک جمع بشیمو گپی بزنیم و در مورد وبلاگمون و خودمون حرف بزنیم توی قسمت نظرات اعلام کنه تا اگه خواست پسوورد وبلاگو بدم تا ارزوشو بیان کنه.
بیایید یه انجمن تشکیل بدیم.
استارته کارو تو بزن تا یکی یکی جمع بشیم.
ما میتونیم...